صادق یزدی :
در مصلی بزرگ تهران، در مراسم وداع با پیکر مطهر مقام معظم رهبری، انبوه پرچمهای سرخ در میان دستان مردم، ناگهان مرا به خاطرهای پرمعنا در خانه مادری برد؛ خاطرهای که تنها یک هفته پیش، در جمع خانواده، دوباره زنده شده بود.
یک هفته پیش، در دورهمی خانوادگی، میان فرزندان، نوهها، عروسها و دامادها، پس از احوالپرسی و گفتوگو، صحبت از یادگاریهای قدیمی به میان آمد. مادرم، که خود از مادران رزمنده و جانباز دوران دفاع مقدس است، با هیجان از صندوقچهای قدیمی سخن گفت؛ صندوقچهای که بهطور اتفاقی دوباره به سراغش رفته بود.
دقایقی بعد، با دستانی لرزان از هیجان و خاطره، کیسهای پارچهای، قدیمی و رنگورورفته را آورد. همه کنجکاو بودند بدانند درون آن چیست. شاید طلا، شاید گوهری ارزشمند و یا یادگاری از سالهای دور.
اما من میدانستم که گنج واقعی این کیسه چیز دیگری است.
مادرم سالها پیش، دستبند طلایی خود را که هدیه ازدواجش بود و از ۱۲ سکه بههمپیوسته تشکیل شده بود، برای کمک به جبههها اهدا کرده بود. او در روزهایی که بسیاری از زنان این سرزمین زیورآلات خود را برای پشتیبانی از رزمندگان تقدیم میکردند، طلا را بخشید؛ اما چیزی را برای خود نگه داشت که امروز، ارزشش برای ما از هر طلا و گوهری بیشتر است.

دستش را درون کیسه برد و چند سربند بیرون آورد؛ هفت یا هشت سربند قرمز و سبز، قدیمی و رنگورورفته؛ یادگار روزهایی که ایمان، ایثار، شهادت و ایستادگی، بخشی جداییناپذیر از زندگی مردم بود.
نوهها با تعجب به سربندها نگاه میکردند. یکی آنها را لمس میکرد و دیگری با هیجان یکی را دور سر یا مچ دستش میبست. روی سربندها شعارهایی همچون «جنگ، جنگ تا پیروزی»، «یا حسین(ع)» و «هَیْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّه» نقش بسته بود؛ واژههایی که برای نسل ما تنها نوشتههایی روی پارچه نیستند، بلکه بخشی از حافظه تاریخی یک ملتاند.
همسرم که از سادات است، سربند سبز را انتخاب کرد و دخترم نیز سربند قرمز با شعار «جنگ، جنگ تا پیروزی» را به مچ دستش بست.
در همان لحظه، گویی فاصله میان امروز و سالهای دفاع مقدس از میان رفت. نوای نوحهها و شعارهای آن روزها در ذهنم طنینانداز شد:
«با نوای کاروان
باربندید همرهان
این قافله عزم کربوبلا دارد»
ناگهان شور و حال جبههها دوباره در ذهنم زنده شد؛ روزهایی که کاروانهای رزمندگان، با دلهایی سرشار از ایمان و با ندای «لبیک یا خمینی(ره)»، راهی جبههها میشدند؛ کاروانهایی که از دل همین خانهها و خانوادهها شکل میگرفتند.
و امروز، در مصلی تهران، با دیدن بیرقهای سرخ، سربندها و مچبندهایی که در میان جمعیت به چشم میخورد، بار دیگر خود را به همان کاروانها پیوندخورده دیدم؛ به همان سپاهیان عظیمی که با ندای «لبیک یا خمینی(ره)» همچون سیلی خروشان به حرکت درمیآمدند و راه دفاع از میهن و آرمانهای خود را میپیمودند.
۳۹ سال از روزهای دفاع مقدس گذشته است؛ اما برخی خاطرات، برخلاف تقویم، پیر نمیشوند.
در پی آغاز جنگهای اخیر و شهادت انسانهای بیگناه، گویی همان روحیه ایستادگی و مقاومت، بار دیگر در میان مردم زنده شده است؛ ملتی که با حضور خود، خشم و انزجارش را از تجاوزگری، تروریسم و کشتار غیرنظامیان فریاد میزند.
شهادت رهبر فرزانه و ۱۶۸ دانشآموز معصوم مینابی در دهم ماه رمضان، حادثهای چنان سنگین و تأثیرگذار بود که بهجای آنکه ملت را گرفتار هراس و انفعال کند، در بخش بزرگی از جامعه به عاملی برای همبستگی و قوت قلب تبدیل شد. گویی خون آن شهیدان، بار دیگر پیوند مردم با مفهوم ایثار و شهادت را یادآوری کرد.
مردمی که تجربه جنگ تحمیلی، جنگ ۱۲روزه و حوادث پس از آن را در حافظه خود داشتند، با آغاز جنگ رمضان در غروب دهمین روز ماه مبارک رمضان، خودجوش و یکپارچه به خیابانها آمدند.
از هر مسجد و حسینیه، موجی از مردم به خیابانها سرازیر شد؛ موجی که حتی برای افطار نیز درنگ نمیکرد. بسیاری چنان مشتاق حضور در صحنه بودند که افطار خود را به حداقل رساندند.
در روزهای بعد نیز برای تسهیل حضور مردم، متولیان مساجد چای و آب جوش را به ورودی مساجد منتقل کردند تا مردم ضمن صرف افطاری مختصر، هرچه سریعتر به جمع راهپیمایان بپیوندند.
این حضور، روزها و هفتهها ادامه یافت؛ حضوری که تنها یک تجمع نبود، بلکه پیامی روشن از وحدت، همبستگی و حمایت مردم از رزمندگان میدان و تلاشهای دیپلماتیک در عرصه مذاکرات بود.
امروز، این جمعیت عظیم که از سراسر ایران و جهان گرد آمدهاند، در ماه محرم و در مراسم وداعی تاریخی، با سربندهای سرخ و سبز و بیرقهای برافراشته، بار دیگر پیوند خود را با آرمانهای انقلاب اسلامی و فرهنگ عاشورا به نمایش گذاشتهاند.
برای من اما، معنای این صحنه از همان کیسه پارچهای قدیمی در خانه مادری آغاز شد؛ از چند سربند رنگورورفته که سالها در صندوقچهای مانده بودند و امروز، در میان دریایی از پرچمها و جمعیتی عظیم، دوباره معنای خود را پیدا کردند.
مادرم طلا را بخشید، اما سربندها را نگه داشت.
شاید او میدانست که طلا روزی تمام میشود، اما خاطره ایمان، ایثار و ایستادگی اگر به نسل بعد منتقل شود، پایان نخواهد داشت.
امروز، سربندهای سرخ و سبز، همان روایت قدیمی را دوباره بازگو میکنند؛ روایتی که از کربلا آغاز شد، در جبهههای دفاع مقدس امتداد یافت و امروز، در میان همین جمعیت عظیم، همچنان ادامه دارد.
کاروان هنوز حرکت میکند؛ فقط نسلها عوض شدهاند.
